سپندارمذگان(روزعشق)29بهمن
|
نظر تعدادي از استادان ايرانشناس در باره زمان درست جشن اسفندگان | |
|
هر ساله به هنگام جشنهاي ملي، تفاوت نظرهايي در باره زمان درست آنها پيش ميآيد. با توجه به نظر استادان ايران شناس که همگي متفقالقول هستند، مشخص مي شود که زمان جشنها ميبايد با گاهشماري ملي و رسمي ايران تعيين شود و بکارگيري گاهشماري يزدگردي درست نيست. |
|
|
خبرگزاري ميراث فرهنگي_ گروه ميراث فرهنگي_ هر ساله به هنگام جشنهاي ملي، تفاوت نظرهايي در باره زمان درست آنها پيش ميآيد. با توجه به نظر استادان ايران شناس که همگي متفقالقول هستند، مشخص مي شود که زمان جشنها ميبايد با گاهشماري ملي و رسمي ايران تعيين شود و بکارگيري گاهشماري يزدگردي درست نيست.
استاد جليل دوستخواه با نقل نظر شادروان استاد ابراهيم پورداوود مينويسد: در چندين دهه پيش از اين، به پيشنهاد استاد ِزنده يادم «ابراهيم پورداوود»، روز پنجم اسفند به عنوان روز پرستار شناخته شده بود و به طور رسمي برگزار مي شد و در اين روز، براي ارج گزاري خدمت ارزنده ي پرستاران، آيين هايي به اجرا در مي آمد که در آنها با پيشکش شاخه هاي گل بيدمشک (گل ويژه ي امشاسْپَند بانو اسپندارمذ در اسطوره هاي کهن)، پرستاران ميهنمان را مي نواختند.
يادآوري مي شود که برخي از دوستان، با استناد به ديگرگوني گاه شمار خورشيدي کنوني نسبت به گاه شمار باستاني، زمان برگزاري جشن ِ اسپندارمَذگان را شش روز بازپس مي برند و در روز 29 بهمن ماه مي شناسند. اما همان گونه که پيشتر هم روشنگري کردم، روز ِدرست و سزاوار ِ اين جشن، همان پنجم اسفندماه است.
در پاسخ به دوستاني كه 29 بهمن را جشن اسفندگان شمرده و با پيام هاي مهرآميزشان آن را «فرخنده باد !» گفته اند، نوشتم:
جشن اسپندارمذگان (اسفندگان) در پنجم اسفندماه (و نه 29 بهمن)، بر شما فرخنده باد !
همچنان بر اين باورم كه كاربرد گاهشماري خيامي (مشهور به جلالي)، نبايد ما را از پاسداشت يادگار نياكان ارجمندمان بازدارد. برماست که همه ي جشن هاي يازده گانه ي با پسوند «- گان» از ماه دوم تا دوازدهم را هم، مانند ماه يكم در همان روزهاي اصلي (روزهاي يكي شدن ِ نام روز و ماه) برگزاريم و به روزهاي ديگري منتقل نكنيم تا انگيزه ي بنيادين برگزاري آن ها از ياد نرود.
ما هم اكنون، جشن هاي نوروز، فروردينگان (فروردگان)، يلدا و سده را به درستي در همان زمان هاي تعيين شده براي آن ها در روزگار باستان (يكم فروردين، سي ام آذر و دهم بهمن)، برمي گزاريم. پس چرا در مورد جشن هاي يازده گانه ي ارديبهشتگان تا اسفندگان، دچار اين آشفته كاري و سامانْ شكني شده ايم؟
منبع: وبلاگ شخصي دکتر دوستخواه
استاد دکتر جلال خالق مطلق مينويسد:
ابوريحان بيروني در کتاب آثارالباقيه که در سال 391 هجري تأليف کرده است، آنجا که درباره ي جشن هاي ايراني سخن مي گويد، از جشني نام مي برد که در روز اسفندارمذ در ماه اسفندارمذ، يعني در پنجم اسفند برگزار مي شد. در ايران کهن، يک جشن بهاري زنان بوده که در آن روز زنان از آزادي بيشتري برخوردار بودند و بويژه دختران «دم بخت» به همسرگزيني تشويق مي شدند و از اين رو اين جشن را «مردگيران» مي ناميدند. سپس تر با نفوذ بيشتر مذهب اين جشن نخست تغيير ماهيت داده و جشن زنان شوهردار شده و اين دسته زنان در آن روز از شوهران خود به پاس يکسال پارسايي و خانه داري و شوهردوستي هديه مي گرفتند، تا اينکه همين نيز رفته رفته فراموش شده است. روز اين جشن پنجم اسفند بود. پر بيراه نيست اگر بانوان روشنفکر ايراني دست کم، کنگره ها و جلسات ويژه ي مسايل زنان را در اين روز برگزار کنند تا ياد آن جشن دوباره زنده گردد. منبع: جشن مردگيران در سايت ادبي نوف دکتر تورج پارسي نيز در اين باره نوشتهاند:
در سالشمار ما، ماه سي روز بوده و هر روز هم نامى داشته است. براى نمونه روز پنجم هر ماه به سپندارمذ نامور بوده كه در ماه اسفند اين روز را به نام زنان جشن مى گرفتند. (اوستا زن را «ريته سيه بانو» مي نامد كه به معناي مهر وفروغ و روشنايي است. به همين دليل هم جشن سپندارمذ مى بايد در همان روز پنجم اسفند برگزار بشود و نه روز ?? بهمن. اميد دارد كه جشن ها كه داراى اصول نجومى هستند، دستخوش آشفتگى بيش ازاين نشده ودر برگزاريشان كه بسيار پسنديده است، اصول نجومى آنها رعايت بشود. منبع: جشن سپندارمذگان 29 بهمن است يا 5 اسفند؟
استاد دکتر رضا مرادي غياث آبادي در پاسخ پرسشي نوشته است:
جشن اسفندگان يا سپندارمذگان برابر است با پنجمين روز از ماه اسفند در همه گاهشماريهاي ايراني. در باره وجود دوگانگيها بايد گفت که جشنها و فاصلههاي ميان آنها در متون کهن ايراني داراي تعريف و اندازههاي مشخصي است که به مانند دانههاي يک زنجير در پيوستگي کامل با يکديگر هستند. تغيير جاي يکي از آنها، موجب گسست کل اين رشته خواهد شد. چنانکه در منابع ايراني آمده است، جشن سده پس از 40 روز از شب يلدا يا چله، و پس از 100 روز از اول آبان قرار دارد. همچنين جشن سده، پيش از 25 روز از جشن اسفندگان است. اين اندازهها و فاصلههاي تعريف شده در متون و منابع کهن ايراني، تنها با گاهشماري ايراني با ماههاي سي و يک روزه (مبدأ هجري خورشيدي فعلي) که بزرگترين دستاورد دانش گاهشماري در جهان است، مطابق است؛ ولي با کتابچهاي نوساخته که در چند سال اخير در ايران با نام سالنماي ديني زرتشتيان چاپ ميشود، مطابقت پيدا نميکند. چرا که در اين کتابچه، فاصله 100 روزه از اول آبان تا جشن سده به 106 روز، فاصله 40 روزه شب يلدا تا جشن سده به 46 روز، و فاصله 25 روزه جشن سده تا اسفندگان به 19 روز رسيده است. اين فاصلهها با هيچکدام از اسناد و منابع و تاريخنامههاي ايراني هماهنگي ندارد. از اين رو، زمان درست شب يلدا برابر با شامگاه 30 آذر، جشن سده در 10 بهمن و جشن اسفندگان در 5 اسفند است. منبع: سخني در باره زمان جشن اسفندگان در سايت شخصي
با توجه به نظر همه اين استادان لازم است که ترتيبي دهيم تا از ناهماهنگي و آشفتگي هاي فعلي دست کشيده شود و همه جشن ها مطابق با گاهشماري ملي و رسمي ايران که شکل تکامل يافته گاهمشاري يزدگردي و در ايران و همه جهان شناخته شده است، برگزار شود. | |
اما دیدگاه دوم:
|
ولنتاین یا سپندارمذگان ؟!
وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فكر می كنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید! اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست، چون عبارت ضربه فرهنگی را چنین تعریف كرده اند:
اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل و مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها دو مقوله كاملا جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند!
چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست ؟ زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند ( سپندار مذگان ) ، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است. در گاهنامه اوستایی، همه ماهها 30 روزه بودند و علاوه بر هر
ماه، هر روز ماه هم یه اسم داشته. در هر ماه روزی که هم نام ماه بوده رو
جشن می گرفتند.برای مثال 5 اسفند که همین سپندار مذگان هست. و اما چرا 6
روز به عقب اومده این جشن ؟ |
بهادادن به جهانی شدن یا پاسداشت خرده فرهنگ های ملی ؟!
در خرابه
های پاسارگاد، کنده کاری های بیستون، یافته های باستان شناسان، زیرزمین
ها، سردابه ها سرک بکشم و چیزی بیابم که نشان از چیستی و کیستی من در بر
داشته باشد!اصلا عادتم شده بود که هر روز از روی بُعد زمان بگذرم و سفر کنم
به گذشته ها ...
در طی همین سفرها بود که متوجه اهمیت این کار شدم و
درک این که شناخت نیاکان مشترک مان می تواند چه حس غرور آمیز و همبستگی بی
نظیری به ما دهد.
حال وقتی از دوستی می شنوم که مثلا " مهم نفس عشق است نه زمانِ بزرگداشت آن
"، در مقام توضیح، به علت هجوم یک عالم فکر، نظریه و دلیل دچار لکنت
زبانِ فلج کننده ای می شوم و این می شود که تنها به این جمله بسنده می کنم
که : " فرق می کند ... خیلی فرق می کند ... " و خلاص.
اصلا مگر عشق باستانی ایرانی قابل قیاس است با عشق های مدرن و امروزیِ فرنگی؟ عشقی که نمادش زمین است با آن بخشندگی بی انتهایش؟!
سپندارمذ ، فرشتهی نگاهبان زمین است و زمین مادر مخلوقات، مادری که بدون هیچ چشمداشتی فرزندانش را در دامان پر مهر خود میپروراند.
آیا عشقی والاتر و بینقصتر از چنین عشقی سراغ دارید ؟!
عشقی
بیتوقع، پاک، مقدس، شکیبا، پایدار و تداوم دار. با استناد به چنین تحلیلی
است که معتقدم شایستهترین روز برای نامگذاری روز عشق، روز " فرشتهی سپندارمذ " میباشد.
در
گاه شماری ایران باستان روز پنجم هر ماه و ماه دوازدهم هر سال سپندار مذ
نامیده می شده است، که نگاهبانی این روز و ماه بر عهده این امشاسپند بوده و
روز پنجم ماه دوازدهم که روز و ماه سپندارمذ با هم تلاقی می کرده است،
جشنی با همین نام برگزار می شده است.
از سپندار مذ در اوستا با عنوان " سپنته آرمیتی " به معنای " فروتنی و بردباری مقدس
" یاد شده است. این فروزه ی اهورا مزدا در شکل معنوی و مینوی اش
مظهر بردباری و سازگاری است و در نمود مادی و خاکی اش نگهبانی زمین، باروری
و سرسبزی به وی سپرده شده است. این ایزد همانند زمین بخشنده، صبور و فروتن
است و تمثیل مناسبی است برای عشق اسطوره ای ایرانیان باستان.
ترویج جشن های فراموش شده باستانی و جایگزین کردن آنها با جشن های بیگانه - که به صورت فراگیر در آمده و تلاشهایی در جهت جهانی کردن آنها در حال انجام است - حداقل تلاشی است که می توان در جهت حفظ منابع هویت ساز ملت انجام داد.
هر گاه ایرانیان در برابر فرهنگ های دیگر منابع هویت ساز خود، از قبیل ایرانیت و موارد مشتق شده از آن - همچون جشن های باستانی شان - را معرفی می کنند، در این راستاست که تصویری از خویشتن به خود و دنیا ارائه داده، روح جمعی و همبستگی شان را تقویت کنند.
برای مردمِ یک کشور ممکن است تنها منطقه جغرافیایی و جمعیت کشورش منابع هویتی محسوب گردد، اما برای کشوری همچون ایران با قدمتی چند هزار ساله وتمدنی کهن، فرهنگ، مذهب، آداب و رسوم، جشن ها و آئین های محلی، تاریخ، زبان و ... منابع هویت ساز محسوب می گردد. اگر منابع هویت ساز چنین ملتی کمرنگ گردد، ممکن است به فاصله گرفتن آنان از خویشتن واقعی و دستیابی به یک " هویت کاذب " منجر گردد.
تمرکز دارد که یک فرهنگ را با بهره گیری از رسانه های جمعی و تبلیغات گسترده اشاعه داده، موجب از بین رفتن یا کمرنگ ساختن هویت های ملی و محلی شده و از این طریق یک فرهنگ غالب جهانی تشکیل گردد. مقوله ای که پیشتر مک لوهان از آن به عنوان دهکده جهانی یاد کرده است.
یکی از منتقدین از بین رفتن آداب و رسوم ملی و فراگیر شدن یک فرهنگ غالب جهانی، میشل فوکو است. فوکو معتقد است جهانی شدن با تمسک به "حال" و انقطاع از "گذشته" نوعی بیگانگی از گذشته را در افراد ایجاد می کند که به کاهش مشروعیت "حال" دامن خواهد زد، زیرا بشر وارد دوره جدیدی می شود که استمرار گذشته نبوده و از آن منقطع شده است. در این عرصه جدید و تازه - که هیچ گونه پشتوانه تاریخی و گذشته ای ندارد - ناامنی اولین ومهمترین احساسی است که به انسان معاصر دست داده و او را دچار بیگانگی می سازد. حاصل این فراگرد درونی و از خود بیگانگی، نوعی بی هویتی و بحران هویت می باشد.
اگرچه فرایند جهانی شدن تحمیلی است و کشورها محکوم به پذیرش آن هستند، اما قطعا موجب برانگیخته شدن و مقاومت ملتهای مستقلی خواهد شد که ارزش ها، روش ها، الگوهای فرهنگی و هویتی خود را قبول دارند و خواهان حفظ و صیانت از آن ها می باشند.
امروزه هر کشوری می کوشد تا در کورترین نقاط تاریخ تمدن جهان، جائی برای تاریخ، فرهنگ، آداب ورسوم کشور خود پیدا نماید. چون هر ملتی که تاریخ خود را فراموش کند ، رفته رفته خود نیز فراموش می گردد. دیگر از مردم سومر، بابل، آشور، کلده، عیلام و تمدن های کهن اثری نمانده است. چرا که مردم آن ملت ها در طی تاریخ در دیگر اقوام وارد شدند و گذشته و هویت خود را به فراموشی سپردند ...
گذشته ی تاریخی ایران، شاهد اهمیت خرده فرهنگ ها برای مردم ایران است؛ قلع وقمع مکرر اقوام مختلف و نابودی فرهنگی آنها در ایران، زیاد نپائیده است. این سرزمین بارها مورد تاراج و تهاجم کشورها و فرهنگ های دیگر قرار گرفته است. با وجود این ایرانیان هرگز مغلوب دشمن نشدند و به وسیله فرهنگ و اخلاق خود، به جای این که دنباله روی کشور غاصب گردند، آنان را مجذوب فرهنگ و نوع جهان بینی خویش کردند. این تاثیر چنان بود که بعدها فیلسوفان بزرگ یونان مانند سقراط، بقراط، افلاطون، ارسطو، فیثاغورس از آن پیروی کردند و پس از آن به گونه اندیشه نوافلاطونی و مثل افلاطونی هویدا گردید، همان عرفان واشراقی که بعدها توسط دانشمندان، فلاسفه، عرفا، ادیبان ایرانی همچون سهروردی، رازی، خیام، مولانا و... زنده و بالنده گردید.
بد نیست اگر ما هم با چشمانی باز و کنشی هدفمند میراث نیاکانمان را پاس بداریم و مدیون آیندگان نشویم.