طولانیه ولی ارزش خوندن داره!(حسین پناهی سروده )
نیاز،
شب های طولانی،
کابوسهای روسی
و گریه های پیامبرانه
و این ساحلِ سرسبزِ بی پایان
تا به عشقِ تمشک های حاشیه وُ پرندگان راز،
لاشه ی آخرین نفس را
به فریبِ آخرین دانه ها
به دامِ تقدیر بکشاند...
19
دیواری از خمیر،
شراوه شراوه ماست
و نارنجِ مرده یی به جای خورشید!
در فیلمِ تمام وسوسه های زمین حسی بود
که همچون دروغی ساده،
کتمانش می کنم!
باید به فکرِ زندگی در کره یی دیگر باشیم!
کره یی شبیهِ همین زمین
با لاشخورها وُ بیابان هایش!
ما در یک سانحه هوشُ حواسمان را از دست داده ایم!
آتش هم حتا،
در وجودم جرقه ی حقیقی شاعرانه نمی افکند!
انسان ترجمه ی خیلی بدی است،
از انسانی بهتر...
چه کی گویم؟
هیچ فقط برای تو می نویسم!
نفرین به من اگر بخواهم،
وقتِ برادرانُ خواهرانم را بی هوده به هدر بدهم!
میز ها منتطر کلافگی اند
و خیابانها منتظرِ علافی...
اگر بایستم و قدم بزنم،
به نفع خودم ُ جامعه بشری خواهد بود!
ساکت باشمُ
قدم بزنم:
یک دور،
دو دور،
سه دور،
چهار دور...
ولی سرانجام شَته هم که باشی از پا خواهی افتاد!
پس می ایستم
پشتِ یک تریبونِ نامریی،
با چوبِ اعلا
-که روزگاری اعضای مرحوم درختِ گردم بوده-
زیرِاین بارانِ نم نم که روح را نیز شستُ شو می دهد!
موضوع سخنرانی اَم باید که معقولُ قابلِ درک باشد،
زیرا تا بی نهایتِ دشت هیچ مخاطب ِ مشخصی دیده نمی شود!
بی هیچ سرفه وُ تک سرفه یی شروع می کنم:
بله!با یک محاسبه ی سر انگشتی هم،
می توان به راحتی فهمید که در داستان پردازی ،
چه قدر ار اروپایی های غربیُ شرقی
و آمریکا یی های شمالیُ جنوبی قدیمی تریم
و دلیلِ این قدرت-گذشته از گنجینه های تاریخی-
ساختارِ زندگیِ فردیُ اجتماعی ما در این قسمت از زمین است!
این داستان ها،
همان مضامین محدودُ مشخصی هستند،
که می شود همه را فاکتور کردُ دانه به دانه
در دلِ پرانتزی که با دو بسته ی مرگُ زندگی،
شروعُ تمام می شوند،شروعُ تمام شوند...
مضامینی از قبیلِ گذشت،عشق،تفاهم،سوء تفاهم،
سفر تنهایی و...چند قلمِ دیگر
و صد البته با ندیده گرفتن ِ دنیای بزرگترِ بعد از مرگ
که اعتقاد ماست
و طبعاً داستانهایش هم بزرگتر خواهند بود
که برزخُ دوزخُ ناسوتُ لاهوت برخی از کهکشان های آنند!
با این احوالات،
خواسته یا ناخواسته فکر خواهی کرد
که چرا این تصورات عینیُ ذهنیُ قدرتنمد ما در تصویر،
به جایی نرسیده وُ نمی رسند!
به دوستم گفتم:
توجیهات متعصبانه وُ عالمانه ی ما،
هم کارِ جدیدی نیست
و هم این که علاوه بر خسته گیِ روحُ کسالتِ ذهن،
سرانجام ما را به نفرتی روشن فکرانه خواهند رساند
تا در خلوت به این نتیجه برسیم که:
اگر دلیل دوستی ها صرفاً دانشِ آدم باشد،
کتاب خانه ها
شایسته ترین دوست در دوستی خواهند بود...
زیرا پای دلت را لگد نمی کنند
و قندُ چائیت را هدر نمی دهند
و به موقع ساکتند
و به موقع حرف می زنند...
یادم می آید در ارومیه بودم
و روی تپه ها برای خودم می گشتم!
هوا سرد بود اما باران نمی بارید!
آن روز،
درست یا نادرست به دنباله ی همین مبحث
به نتایجِ نه چندان درخشانی رسیدم
و در تنهاییِ خرافیُ بی پشوانه ی خود دریافتم
که دلیل این ضعف،ناهماهنگی است!
ناهم گانگیِ عمقِ قصه وُ ذهنِ مسطحِ راوی،
نا هم آهنگیِ هوشیاری علمِ روان شناسی
و شلخته گیِ ثبتِ احوالات
با تکراری ترین اصولی که
متعلق به دوران پارینه سنگی عمل ها
و ابتدایی ترین عکس العمل هاست!
ناهماهنگی بین تأمل های خلاقانه و موثر،
با حرکت های تندِ اداری!
ناهم آهنگی بینِ شعورِ سختُ شهرتِ آسان!
ناهم آهنگی بینِ بایدها وُ ندانستن ها!
دانستن ها وُ نتوانستن ها
و اضطرابی که دامن گیرِ همه ی عواملِ عالی رتبه وُ
دون پایه ی یک کار است!
همان آیا های ساده ی انسانی
که سالانه در دنیا در هیئت غولِ سکته،
هزاران نفر از برادرانِ عیال وارِ ما را،
حداقل به سی سی یو ها می فرستد!
نا هم آهنگی بینِ خرجُ درآمد!
نا هم آهنگی بینِ ساندوچ های نامرغوب
و انواعِ زخم معده ها!
نا هم آهنگی بینِ چکُ سفته های سرمایه،
با دودی چشم های کودکانه من!
نا هم آهنگی بینِ حقیقتُ واقعیت!
ناهم آهنگی بینِ توانِ هنر پیشه وُ شعاع بسته ی میزانس!
ناهم آهنگی بینِ وسعتِ میزانسُ ناتوانی هنر پیشه!
ناهم آهنگی بینِ سینما وُ صنعت
و خلاصه جمع بندی ِ خرافی تر این که
پس سینما گرانی که می آیند
و در دلِ این همه معضل،
اعتبارِ فرهنگی ما در هنر هفتم می شوند،
ابر مردانی هستند که تقدیر در سده،
مبعوثشان می کند
تا بیایندُ بروند!
بدونِ این که قابل تکرار باشند...
و از این جا به بعد دیدمُ می بینی که
بحث جهانی می شود!
کاش می دانستم منظورم چیست؟
تو می دانی؟
تکرارِ سبکِ هیچکاک،یا برسون،یا فلینی،
یه تماشاچیان سینما خدمتِ محض است،
اما برایِ خودِ سینما هیچ سودی نخواهد داشت!
از حافظ تا امروز،
چند خروارغزل سروده شده است؟
شاید صدتا!
آن چه به عنوانِ غزل سروده شده است،
مطمئناً به نفع شنوندگانُ خوانندگان غزل بوده است
و نه به نفعِ خودِ غزل
و خوب که نگاه می کنی می بینی،
غزل منتظرِ یک ابر مرد است
تا بیایدُ هشتِ حافظ را به نه تبدیل کند!
این جاست که به احترامِ نیما کلاه از سر بر می داریم
و به ستایشِ شاملو همه از جا بلند می شویم...
و به تماشای خانه دوست کجاستُ سوته دلانُ دستفروش،
احساسِ غرور می کنیم
و تومن مان را با اطمینان
روی میز رستوران ها کنارِ دلارها می کوبیم
و با توجه به سنُ سالِ فرهنگی بشر،
پدرانه به چارگوشه ی جهان سرک می کشیم
و با همان احساس خدادادی پدرانه،
که مرز و بوم نمی شناسد،
حافظانِ سینمای دنیا را تحسین می کنیم...
و خوش حال می شویم
در روزگاری زنده ایم که
تارکوفسکیُ برسونُ فلینی زنده بودند...
به عنوان یک تماشاچیِ قابلِ اعتماد!
که تعجب می کند که چگونه ممکن است بشر،
با این همه نبوغِ فکر،
فقط سیصد سال از عمرِ کشفِ رادیویش بگذرد؟
یک تماشاچی و نه هیچ کسِ دیگر...
ستایش کنیم مردانِ جان سختی را که در دوران های همیشه بد،
با سماجتُ شعورِ ذاتی خود
سفال سینما را به ششیشه تبدیل کردند
تا منُ تو وُ او چای فرهنگی مان را راحت تر بخوریم!
در آفتاب یا در سایه
و حق داری دیوانه شوی،اگر ببینی بعد از این همه سنُ تجربه...
سینما را آلوده به صفتِ صنعت می کنند
و صنعتِ تو را به یادِ دمپایی
و شورت
و تیرآهن
و تراکتور
و روغن نباتی
و ایزوگام می اندازد!
ولی واقعاً هست
و هست
هر چند که در ارزیابی تجاری،
ممکن است به پای کارخانه جاتِ آدامس سازی نرسد
اما برایت،
محصولاتِ ترساننده،
یا گریاننده
و محیرالعقولی تولید خواهد کرد
که رقمِ فروشِ روزانه اش
به کارخانجاتِ آدامس سازی پهلو می زند...
نمی دانم
و توهم نمی دانی
و فکر نمی کنم هیچ کسِ دیگری هم بداند!
آیا دولت ها باید
به کمکِ ارتش،
مردم را برای خریدنِ بلیطِ فیلمِ آئینه،
به طرفِ گیشه،
با سر نیزه هل دهند؟
آیا باید بچه هامان را
به تماشای فیلمِ رویاهای کودکی ببریم
و اگر در همان ده دقیقه ی اول
خمیازه کشیدند،
با پس گردنی مجبورشان کنیم
ساکت بنشینند،
تا به این پدیده ی فوق فرهنگی توهین نشده باشد؟
این ناهم آهنگیِ فلسی را
کدام افلاطون حل خواهد کرد؟
آیا می شود برای کسی که اصلاً پا ندارد،
کفش کادو ببریم
و برای کسی که از شدتِ دندان درد،
ملافه گاز می گیرد،
غزلِ عاشقانه حافظ را بخوانیم؟
و به کسی که اصلاً سواد خواندنُ نوشتن ندارد
کتابِ شامگاهِ بت ها هدیه کنیم؟
می بینی؟
دوستِ خوب من!
می بینی که چه گونه باز در باتلاقِ تناقصات افتاده ایم!
و هر چه بیشتر دستُ پا بزنیم،
بیشتر غرقمان خواهد کرد!
پس چاره ی این یکی چیست؟
هیچ!
باز هم هیچ!
دوباره هم هیچ!
ساکت می شویم
و شب ها را به روز
و روزها را به شب می رسانیم
و اتفاقاتِ خودشان خواهند افتاد!
انسان روزی بزرگ خواهد شد!
این قدر بزرگ
که به خیانت های بچه گانه اش،
به این تمدن های والا اعتراف خواهد کرد!
خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشدُ
انجیلیُ
جایگاهی برای اعتراف...آمین!
ما هم صبر خواهیم کرد!
به قول خاله ها:
سختی زندگی،
فقط در همین صد سالِ اولِ زندگی است!
بعد همه چیز درست خواهد شد!
مطمئن باش!
همچنان که من مطمئنم
و به همین دلیل است که اکنون
در دومین قوطی سیگارِ زَرم را باز کرده ام!
18
نیاز،
شب های طولانی،
کابوسهای روسی
و گریه های پیامبرانه
و این ساحلِ سرسبزِ بی پایان
تا به عشقِ تمشک های حاشیه وُ پرندگان راز،
لاشه ی آخرین نفس را
به فریبِ آخرین دانه ها
به دامِ تقدیر بکشاند...
19
دیواری از خمیر،
شراوه شراوه ماست
و نارنجِ مرده یی به جای خورشید!
در فیلمِ تمام وسوسه های زمین حسی بود
که همچون دروغی ساده،
کتمانش می کنم!
باید به فکرِ زندگی در کره یی دیگر باشیم!
کره یی شبیهِ همین زمین
با لاشخورها وُ بیابان هایش!
ما در یک سانحه هوشُ حواسمان را از دست داده ایم!
آتش هم حتا،
در وجودم جرقه ی حقیقی شاعرانه نمی افکند!
انسان ترجمه ی خیلی بدی است،
از انسانی بهتر...
چه کی گویم؟
هیچ فقط برای تو می نویسم!
نفرین به من اگر بخواهم،
وقتِ برادرانُ خواهرانم را بی هوده به هدر بدهم!
میز ها منتطر کلافگی اند
و خیابانها منتظرِ علافی...
اگر بایستم و قدم بزنم،
به نفع خودم ُ جامعه بشری خواهد بود!
ساکت باشمُ
قدم بزنم:
یک دور،
دو دور،
سه دور،
چهار دور...
ولی سرانجام شَته هم که باشی از پا خواهی افتاد!
پس می ایستم
پشتِ یک تریبونِ نامریی،
با چوبِ اعلا
-که روزگاری اعضای مرحوم درختِ گردم بوده-
زیرِاین بارانِ نم نم که روح را نیز شستُ شو می دهد!
موضوع سخنرانی اَم باید که معقولُ قابلِ درک باشد،
زیرا تا بی نهایتِ دشت هیچ مخاطب ِ مشخصی دیده نمی شود!
بی هیچ سرفه وُ تک سرفه یی شروع می کنم:
بله!با یک محاسبه ی سر انگشتی هم،
می توان به راحتی فهمید که در داستان پردازی ،
چه قدر ار اروپایی های غربیُ شرقی
و آمریکا یی های شمالیُ جنوبی قدیمی تریم
و دلیلِ این قدرت-گذشته از گنجینه های تاریخی-
ساختارِ زندگیِ فردیُ اجتماعی ما در این قسمت از زمین است!
این داستان ها،
همان مضامین محدودُ مشخصی هستند،
که می شود همه را فاکتور کردُ دانه به دانه
در دلِ پرانتزی که با دو بسته ی مرگُ زندگی،
شروعُ تمام می شوند،شروعُ تمام شوند...
مضامینی از قبیلِ گذشت،عشق،تفاهم،سوء تفاهم،
سفر تنهایی و...چند قلمِ دیگر
و صد البته با ندیده گرفتن ِ دنیای بزرگترِ بعد از مرگ
که اعتقاد ماست
و طبعاً داستانهایش هم بزرگتر خواهند بود
که برزخُ دوزخُ ناسوتُ لاهوت برخی از کهکشان های آنند!
با این احوالات،
خواسته یا ناخواسته فکر خواهی کرد
که چرا این تصورات عینیُ ذهنیُ قدرتنمد ما در تصویر،
به جایی نرسیده وُ نمی رسند!
به دوستم گفتم:
توجیهات متعصبانه وُ عالمانه ی ما،
هم کارِ جدیدی نیست
و هم این که علاوه بر خسته گیِ روحُ کسالتِ ذهن،
سرانجام ما را به نفرتی روشن فکرانه خواهند رساند
تا در خلوت به این نتیجه برسیم که:
اگر دلیل دوستی ها صرفاً دانشِ آدم باشد،
کتاب خانه ها
شایسته ترین دوست در دوستی خواهند بود...
زیرا پای دلت را لگد نمی کنند
و قندُ چائیت را هدر نمی دهند
و به موقع ساکتند
و به موقع حرف می زنند...
یادم می آید در ارومیه بودم
و روی تپه ها برای خودم می گشتم!
هوا سرد بود اما باران نمی بارید!
آن روز،
درست یا نادرست به دنباله ی همین مبحث
به نتایجِ نه چندان درخشانی رسیدم
و در تنهاییِ خرافیُ بی پشوانه ی خود دریافتم
که دلیل این ضعف،ناهماهنگی است!
ناهم گانگیِ عمقِ قصه وُ ذهنِ مسطحِ راوی،
نا هم آهنگیِ هوشیاری علمِ روان شناسی
و شلخته گیِ ثبتِ احوالات
با تکراری ترین اصولی که
متعلق به دوران پارینه سنگی عمل ها
و ابتدایی ترین عکس العمل هاست!
ناهماهنگی بین تأمل های خلاقانه و موثر،
با حرکت های تندِ اداری!
ناهم آهنگی بینِ شعورِ سختُ شهرتِ آسان!
ناهم آهنگی بینِ بایدها وُ ندانستن ها!
دانستن ها وُ نتوانستن ها
و اضطرابی که دامن گیرِ همه ی عواملِ عالی رتبه وُ
دون پایه ی یک کار است!
همان آیا های ساده ی انسانی
که سالانه در دنیا در هیئت غولِ سکته،
هزاران نفر از برادرانِ عیال وارِ ما را،
حداقل به سی سی یو ها می فرستد!
نا هم آهنگی بینِ خرجُ درآمد!
نا هم آهنگی بینِ ساندوچ های نامرغوب
و انواعِ زخم معده ها!
نا هم آهنگی بینِ چکُ سفته های سرمایه،
با دودی چشم های کودکانه من!
نا هم آهنگی بینِ حقیقتُ واقعیت!
ناهم آهنگی بینِ توانِ هنر پیشه وُ شعاع بسته ی میزانس!
ناهم آهنگی بینِ وسعتِ میزانسُ ناتوانی هنر پیشه!
ناهم آهنگی بینِ سینما وُ صنعت
و خلاصه جمع بندی ِ خرافی تر این که
پس سینما گرانی که می آیند
و در دلِ این همه معضل،
اعتبارِ فرهنگی ما در هنر هفتم می شوند،
ابر مردانی هستند که تقدیر در سده،
مبعوثشان می کند
تا بیایندُ بروند!
بدونِ این که قابل تکرار باشند...
و از این جا به بعد دیدمُ می بینی که
بحث جهانی می شود!
کاش می دانستم منظورم چیست؟
تو می دانی؟
تکرارِ سبکِ هیچکاک،یا برسون،یا فلینی،
یه تماشاچیان سینما خدمتِ محض است،
اما برایِ خودِ سینما هیچ سودی نخواهد داشت!
از حافظ تا امروز،
چند خروارغزل سروده شده است؟
شاید صدتا!
آن چه به عنوانِ غزل سروده شده است،
مطمئناً به نفع شنوندگانُ خوانندگان غزل بوده است
و نه به نفعِ خودِ غزل
و خوب که نگاه می کنی می بینی،
غزل منتظرِ یک ابر مرد است
تا بیایدُ هشتِ حافظ را به نه تبدیل کند!
این جاست که به احترامِ نیما کلاه از سر بر می داریم
و به ستایشِ شاملو همه از جا بلند می شویم...
و به تماشای خانه دوست کجاستُ سوته دلانُ دستفروش،
احساسِ غرور می کنیم
و تومن مان را با اطمینان
روی میز رستوران ها کنارِ دلارها می کوبیم
و با توجه به سنُ سالِ فرهنگی بشر،
پدرانه به چارگوشه ی جهان سرک می کشیم
و با همان احساس خدادادی پدرانه،
که مرز و بوم نمی شناسد،
حافظانِ سینمای دنیا را تحسین می کنیم...
و خوش حال می شویم
در روزگاری زنده ایم که
تارکوفسکیُ برسونُ فلینی زنده بودند...
به عنوان یک تماشاچیِ قابلِ اعتماد!
که تعجب می کند که چگونه ممکن است بشر،
با این همه نبوغِ فکر،
فقط سیصد سال از عمرِ کشفِ رادیویش بگذرد؟
یک تماشاچی و نه هیچ کسِ دیگر...
ستایش کنیم مردانِ جان سختی را که در دوران های همیشه بد،
با سماجتُ شعورِ ذاتی خود
سفال سینما را به ششیشه تبدیل کردند
تا منُ تو وُ او چای فرهنگی مان را راحت تر بخوریم!
در آفتاب یا در سایه
و حق داری دیوانه شوی،اگر ببینی بعد از این همه سنُ تجربه...
سینما را آلوده به صفتِ صنعت می کنند
و صنعتِ تو را به یادِ دمپایی
و شورت
و تیرآهن
و تراکتور
و روغن نباتی
و ایزوگام می اندازد!
ولی واقعاً هست
و هست
هر چند که در ارزیابی تجاری،
ممکن است به پای کارخانه جاتِ آدامس سازی نرسد
اما برایت،
محصولاتِ ترساننده،
یا گریاننده
و محیرالعقولی تولید خواهد کرد
که رقمِ فروشِ روزانه اش
به کارخانجاتِ آدامس سازی پهلو می زند...
نمی دانم
و توهم نمی دانی
و فکر نمی کنم هیچ کسِ دیگری هم بداند!
آیا دولت ها باید
به کمکِ ارتش،
مردم را برای خریدنِ بلیطِ فیلمِ آئینه،
به طرفِ گیشه،
با سر نیزه هل دهند؟
آیا باید بچه هامان را
به تماشای فیلمِ رویاهای کودکی ببریم
و اگر در همان ده دقیقه ی اول
خمیازه کشیدند،
با پس گردنی مجبورشان کنیم
ساکت بنشینند،
تا به این پدیده ی فوق فرهنگی توهین نشده باشد؟
این ناهم آهنگیِ فلسی را
کدام افلاطون حل خواهد کرد؟
آیا می شود برای کسی که اصلاً پا ندارد،
کفش کادو ببریم
و برای کسی که از شدتِ دندان درد،
ملافه گاز می گیرد،
غزلِ عاشقانه حافظ را بخوانیم؟
و به کسی که اصلاً سواد خواندنُ نوشتن ندارد
کتابِ شامگاهِ بت ها هدیه کنیم؟
می بینی؟
دوستِ خوب من!
می بینی که چه گونه باز در باتلاقِ تناقصات افتاده ایم!
و هر چه بیشتر دستُ پا بزنیم،
بیشتر غرقمان خواهد کرد!
پس چاره ی این یکی چیست؟
هیچ!
باز هم هیچ!
دوباره هم هیچ!
ساکت می شویم
و شب ها را به روز
و روزها را به شب می رسانیم
و اتفاقاتِ خودشان خواهند افتاد!
انسان روزی بزرگ خواهد شد!
این قدر بزرگ
که به خیانت های بچه گانه اش،
به این تمدن های والا اعتراف خواهد کرد!
خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشدُ
انجیلیُ
جایگاهی برای اعتراف...آمین!
ما هم صبر خواهیم کرد!
به قول خاله ها:
سختی زندگی،
فقط در همین صد سالِ اولِ زندگی است!
بعد همه چیز درست خواهد شد!
مطمئن باش!
همچنان که من مطمئنم
و به همین دلیل است که اکنون
در دومین قوطی سیگارِ زَرم را باز کرده ام!